سکوت به تنهايی, به تلخی رنگ قرمز, هرروز روی صندلی شکسته ای مينشيند و به شاخه های لخت زندگی من خيره ميشود.
من هر روز از پشت شيشه به قرمزی سکوت نگاه ميکنم و سردی زندگیم را با قهوه ای داغ جشن ميگيرم و تلخيش را با نوری هدایت ميکنم؛ مبادا که شيرين شود.
نه، هرگز از بی عدالتیها نمينالم.
و از قضاوت عام نمی هراسم.