ناقوس به صدا در آمد و فقط يک پرنده بود که دور آن ميچرخيد و با زنگ آن ميرقصيد. رهگذری دست راست خود را در جيبش کرد و با خود گفت کاش سرخابی ميزدم بر رخم و گلی بر سينه ام. کاش ميتوانستم با پرنده برقصم. ناقوس از صدا افتاد. پرنده رفت. شب شد. فقط نور سيگار رهگذر بود و یأس يک برگ زير پای پاييزی او.