May 09, 2005

برای بابک

سرمای تن و زردی رنگ تو را در خواب ديدم , گويی که نه سردی بود و نه زردی. اتو از دور دستها برای من ميگفتی، از جنگلهای خشک و زلزله زده، از کويرهای سبز و آفتاب زده و من به نجوای مرگ شاپرکهای تنم را دورادور تن سرد تو ميرقصاندم. ا اکنون جای من و تو در کوچه های پنج و چهل و پنج خاليست

Posted by jesmi at May 9, 2005 06:56 PM

Comments

Post a comment





Remember Me?

Text Direction