May 30, 2005
تابوت
بی حرکت, بی صدا,بی فکر در خواب بود. بادی نميوزيد. چراغ را خاموش کردم و فرياد زدم ای همه خاموشی! گيسوانت را به آرامش باران بر من بباران شايد تن سرد من رنگی گيرد. شايد دستان خيس من جان گيرند. باران باريد و مادر زير باران رفت و آنقدر چرخيد و چرخيد تا از ذهن من دور شد. او هنوز در خواب بود.بانگ زدم ای همه آرامش ! موج را بخوان تا نفس مرا بخواند. موج آمد و او را همچو نقاشی زندگی من آب کرد و رفت. ديگر او نبود. مادر هم نبود. فرياد زدم ای همه تنهايی........صدایم بر در بستهء چهارچوب تابوتم خشکيد. من ميگريستم. همه ميگريستند. او. مادر
Posted by jesmi at May 30, 2005 06:57 PM