June 04, 2005
درد ودلهای يک بريده
میدونی که ديگه اصلا اهميت نمیدم, يعنی اونهم نميده. زندگی فعلا برای من يک چيز گهی شده که هر روز صبح با چای شيرين قورتش ميدم. اه اين سيگارهای من کجاست؟ دارم ديوونه ميشم. ديوونه؟! که هستم, دارم ديوونه تر ميشم.حيف که جربزه اش رو ندارم وگرنه تا الان کار و تموم کرده بوده ام. شايد هم دلم زيادی داره برای خودم ميسوزه. اه ! گور پدرت! کارو تموم کن. اصلا بلند شو چمدونت رو بردار و بزن به چاک. ااه! تلفون زنگ ميزنه. حتما خودشه. گور پدرش. زندگيم رو سياه کرده. ا" زنگ تلفون. پيغام گير و بعد خاموشی"اه! کاش اينجا بود"صدای گريه اتاق رو پر ميکنه"ادامه...
Posted by jesmi at June 4, 2005 06:57 PM