June 20, 2005
انقلاب چفيه
توی راه تو اين فکر بودم که سفارت رو چطور پيدا کنم! اصلا راه رو دارم درست ميام يا نه؟ هوا بارونی بود و تا چشم کار ميکرد سبزی بود و طراوت. حال عجيبی بود. نميدونم چرا ثانيه ها رو ميتونستم حس کنم.زمان نميگدشت. تصميمم رو گرفته بودم. به رغم همه حرفها و حديثها و فحشهايی که شنيده بودم داشتم ميرفتم که رای بدم. زمان نميگذشت. راه طولانی شده بود. شکم برده بود که آيا راه رو اشتباه نيومده باشم. توقف کردم و از يک مغازه بستنی فروشی پرسيدم که اتاوا از کدوم مسيره. راه رو درست ميومدم. زن بستنی فروش بهم گفت که تا چهل و پنج دقيقهء ديگه ميرسم. ثانيه ها به سرعت دقيقه ها گدشتند و چهل و پنج رسيد. نيروهای پليس و جمعيتی حدود بيست سی نفر با پرچم های شيروخورشيد سه رنگ و عکس آقای مارکس از دور نمايان بود. از ماشين پياده شدم. " با روسری- بی روسری- خاک تو سری" از پشت يک بلندگو خونده ميشد و زنی تقلا ميکرد که روسريش رو از سرش نکشن.امواج "تروريست برو گمشو" به طرف من حمله ور شد و من هر قدم مستحکم تر به طرف سفارت راه افتادم. بارون ميومد. فحشاشون رو نميشنيدم. زير بارون توی عوالم خودم بودم. به در سفارت رسيدم. زمين پر از رنگ قرمز خشک شده بود. جلوی در ايستادم و به جماعت مخالف نگاه کردم و بهشون گوش کردم.روی چترنم تکيه دادم و براشون دست تکون دادم. وارد سفارت ايران شدم.
آخه تکليف اون کسی که نخواد رجوی ها و هخاها تو کشورش به قدرت برسن چيه؟ اين آدم هايی که جلوی سفارت ايستادند و دارن سمفونی فحش و خشونت رو ميخونن چی ميخوان؟ اين ها که در موضع قدرت نيستند و روسری از روی سر خانمها ميکشند از هر ديکتاتوری ديکتاتور ترند. وای بر ما! اگه خواهان دموکراسی و ... " آقا لطفا پاسپورت يا شناسنامه تون رو بدين" پاسپورتم رو دادم و دقيقه ای بعد ته موندهء اميدم به اصلاحات رو به خطوط انگشت رنگ شده ام فوت کردم و با خشم دل سفيد کاغذ رو رنگی کردم. گويی چيزی از جایي به من خبر از انقلاب چفيه ميداد. شايد از بيرون بود. شايد از شعار تحريم رای، شايد چشمهایم بود که شاهد اين همه تهديد بود و فحش و بی ناموسی. شايد.
Posted by jesmi at June 20, 2005 06:58 PM