July 03, 2005
سمفونی مرگ
دخترک کنارپدرش خوابيده بود. دستهاش رو دور گردن پدر حلقه کرده بود و سرس رو روی شونهء اون گذاشته بود. پدر روی تخت بيمارستان نگاهش به سقف سبز رنگ اتاق دوخته شده بود. دستهاش رو لرزون به طرف صورت دختر برد و آروم صورتش رو نوازش کرد. هنوز قطره های اشک روی صورت دخترک نخشکيده بودند. با دستهاش طراوت قطره های اشک رو برداشت وآروم و لرزون انگشتهای کبودش رو به طرف نگاه خيره اش برد. دخترک کنار پدرش خوابيده بود, گويی سالهاست که همونجا روی همون تخت خوابيده. نفسهای مرتبش برای گوش پدر لالايی بود . پدر نگاهش به سقف اتاق سبزرنگ بيمارستان بود. با اشکهای دخترک دستهای خشکيده اش رو تازه کرد. به اين فکر ميکرد که چقدر اين سفر براش سخته. به اين فکر ميکرد که چقدر اميد داره و چقدر برای اين چند روز با اون بودن عذاب کشيده. زير لب گفت: " من برم دلم برات تنگ ميشه؛ من اگه فردا نبينمت ميميرم" و تازه يادش افتاد که داره واقعا ميميره وآروم زد زير گزيه. دخترک کنار پدرش خوابيده بود. نفسهای مرتبش برای گوش پدر سمفونی مرگ و حسرت بود و گرمای تنش برای تن پدر تنها پناهگاه.
Posted by jesmi at July 3, 2005 06:59 PM