August 17, 2005
آفتاب
آفتاب از دل سخن ميگفت با تاب
ابرها همه جمع شده بودند و خون ميگريستند بر مرثيه آفتاب
"زندگی را من شروغ کردم"گفت آفتاب
"شب مرا با ظلمت خود تسخير ميکند نا هنگام"
Posted by jesmi at August 17, 2005 01:39 AM
آفتاب از دل سخن ميگفت با تاب
ابرها همه جمع شده بودند و خون ميگريستند بر مرثيه آفتاب
"زندگی را من شروغ کردم"گفت آفتاب
"شب مرا با ظلمت خود تسخير ميکند نا هنگام"
Posted by jesmi at August 17, 2005 01:39 AM
|
|
|---|