September 20, 2005

دخترک

سبکی بار دستش رو خسته کرده بود. انگار که عادت کرده بود که کوزهء سنگين رو روسرش بگيره و تا آبادی پيرمرد پياده بره. کارش هر روز اين بود که برای پيرمرد آب ببره اما ديگه امروز آبی لازم نبود و کوزه خالی بود. دخترک شاخه گلی رو توی کوزه گذاشته بود و بطرف مزار پيرمرد در حرکت بود. توی راه برای خودش شعر ميخوند :" اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است..." گويی سخن از عشقی ميگفت که هر روز با دستهاش اون رو راهی کوزه ميکرده و با تلاطم قدمهاش اون رو بارور ميکرده. عشقی که زاری و نحيفی مجنون براش حلقهء حيرانی ميساخته . دخترک نميدونست که از مرگ پيرمرد غمگينه يا خوشحال فقط توی ذهنش بوسهء آغر سبکی خاصی به اندامش ميداد. پيرمرد هيچ وقت برای اون نميمرد.

Posted by jesmi at September 20, 2005 04:56 AM

Comments

Post a comment





Remember Me?

Text Direction