December 04, 2005

کودکی و آينه

من اينجا در اين دود و برزخ فقط به دو چيز مي انديشم: آينه و کودکی. آینه ای که برزخی از آتيه تداعی ميکند و کودکيی که دود شد و رفت. آه ای آينه چه ميخواهی از اين جان خستهء من که فرتوتی اندامم گواه است توبه نصوح مرا. آه ای کودکی کجايی که یاد مرا درکوچه های پنج و چهل و پنج گم کرده ای. ای روزهای گم شده بياييد به جنگ اين آينه که مرا در خود محو کرده است. تصوير مرا بيابيدکه من شکسته تر از من شده است و تن خسته تر از تن.

Posted by jesmi at December 4, 2005 08:11 AM

Comments

شاید حتی می ارزد که آدم همه چیز را در جستجوی آن کودک فدا کند. در به در و کوچه به کوچه. بد جور گم شده. اما باز یافتنی ست...

Posted by: ناشناخته ها at December 5, 2005 03:12 AM

Post a comment





Remember Me?

Text Direction