<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>آبی نيلی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/" />
<modified>2006-01-30T00:37:53Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.jesmi.com,2006:/eb/6</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.16">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2006, jesmi</copyright>
<entry>
<title>يک قطره ازادی؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2006/01/post_31.php" />
<modified>2006-01-30T00:37:53Z</modified>
<issued>2006-01-23T14:23:43Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2006:/eb/6.288</id>
<created>2006-01-23T14:23:43Z</created>
<summary type="text/plain">باران دل است يا تازيانهء ابر. هر چه هست صورتم رنگين است.و قلمم لجام گسيخته. لرزان. با تب و تاب ناز ميکند و دم نميزند. ای اذهان عمومی ! تشويشی در کار نيست. حرف دل است با بی زبانی خاص و هيچ کليشه ای را دنبال نميکند. بازتاب است. پرواز بی ناز پرنده است. نجوای شيون همدم است. معاشقه ء پيرمرد چوپان و شاخ های جوان قدرت است. بحث کيلويی کيسه های پياز تهمت و چندِ ترديدی شخصيت است. حرف دل است و از هر چه بگذريم سخن دل از سخن دوست خوشتر است. طراح جدول امروز زندگی چه زيرکانه طرح کرده است ! چه حل ناشدنی و چه منصفانه ... جايزه اش... يک قطره ازادی؟ از انصاف دردی به دل دارم ناگفتنی....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>باران دل است يا تازيانهء ابر.<br />
هر چه هست صورتم رنگين است.و قلمم لجام گسيخته. لرزان. با تب و تاب ناز ميکند و دم نميزند.<br />
ای اذهان عمومی ! تشويشی در کار نيست. حرف دل است با بی زبانی خاص و هيچ کليشه ای را دنبال نميکند.<br />
 بازتاب است.<br />
 پرواز بی ناز پرنده است.<br />
 نجوای شيون همدم است.<br />
 معاشقه ء پيرمرد چوپان و شاخ های جوان قدرت است.<br />
 بحث کيلويی کيسه های پياز تهمت و چندِ ترديدی شخصيت است.<br />
حرف دل است و از هر چه بگذريم سخن دل از سخن دوست خوشتر است.<br />
طراح جدول امروز زندگی چه زيرکانه طرح کرده است ! چه حل ناشدنی و چه منصفانه ...<br />
جايزه اش...<br />
 يک قطره ازادی؟<br />
از انصاف دردی به دل دارم ناگفتنی.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>کودکی و آينه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/12/post_30.php" />
<modified>2005-12-04T08:12:48Z</modified>
<issued>2005-12-04T08:11:55Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.263</id>
<created>2005-12-04T08:11:55Z</created>
<summary type="text/plain">من اينجا در اين دود و برزخ فقط به دو چيز مي انديشم: آينه و کودکی. آینه ای که برزخی از آتيه تداعی ميکند و کودکيی که دود شد و رفت. آه ای آينه چه ميخواهی از اين جان خستهء من که فرتوتی اندامم گواه است توبه نصوح مرا. آه ای کودکی کجايی که یاد مرا درکوچه های پنج و چهل و پنج گم کرده ای. ای روزهای گم شده بياييد به جنگ اين آينه که مرا در خود محو کرده است. تصوير مرا بيابيدکه من شکسته تر از من شده است و تن خسته تر از تن....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>من اينجا در اين دود و برزخ فقط به دو چيز مي انديشم: آينه و کودکی. آینه ای که برزخی از آتيه تداعی ميکند و کودکيی که دود شد و رفت. آه ای آينه چه ميخواهی از اين جان خستهء من که فرتوتی اندامم گواه است توبه نصوح مرا. آه ای کودکی کجايی که یاد مرا درکوچه های پنج و چهل و پنج گم کرده ای. ای روزهای گم شده بياييد به جنگ اين آينه که مرا در خود محو کرده است. تصوير مرا بيابيدکه من شکسته تر از من شده است و تن خسته تر از تن. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>صدا ديگر نميماند</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/10/post_29.php" />
<modified>2005-10-18T17:09:33Z</modified>
<issued>2005-10-18T17:08:49Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.219</id>
<created>2005-10-18T17:08:49Z</created>
<summary type="text/plain">زمانی یود که صدا کلمه نبود. شکل بود. حرکت بود. موج بود. صدا رقص برگها در باد, زوزهء گرگها در بيابان و جهش جرقه های زمان در آتش بود. و اکنون صدا به مانند آینه ای ميماند که خود را در سطح جيوه ايش گم ميکنی. به مانند پنجره ای ميماند که بهت ابرزدهء برگها از آن پيداست. صدا اکنون کلمه ايست که فقط در دفتر گم شدهء ناشنوايان آن را ميابی. آری. چيزی را که در اين روزگار ميشنوی شلوغيست, سرصداست, صدا نيست. ديگر نميماند....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>زمانی یود که صدا کلمه نبود. شکل بود. حرکت بود. موج بود. صدا  رقص برگها در باد, زوزهء گرگها در بيابان و جهش جرقه های زمان در آتش بود. و اکنون صدا به مانند آینه ای ميماند که خود را در سطح جيوه ايش گم ميکنی. به مانند پنجره ای ميماند که بهت ابرزدهء برگها از آن پيداست. صدا اکنون کلمه ايست که فقط در دفتر گم شدهء ناشنوايان آن را ميابی. آری. چيزی را که در اين روزگار ميشنوی شلوغيست, سرصداست, صدا نيست. ديگر نميماند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تولد من</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/09/post_28.php" />
<modified>2005-09-24T01:08:38Z</modified>
<issued>2005-09-23T01:02:06Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.193</id>
<created>2005-09-23T01:02:06Z</created>
<summary type="text/plain">شايد اگه همه ميدونستن اين دنيا چقدر جای مزخرفی روز تولدشون شمعها رو روی حلوا ميذاشتن نه روی کيک. حالا شما هم اگه وقت داريد به اينجا بريد و چند لحظه ای رو با من تقسيم کنيد. سپاس....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>شايد اگه همه ميدونستن اين دنيا چقدر جای مزخرفی روز تولدشون شمعها رو روی حلوا ميذاشتن نه روی کيک. حالا شما هم اگه وقت داريد به <a href="http://jesmi.com">اينجا</a> بريد و چند لحظه ای رو با من تقسيم کنيد. سپاس.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دخترک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/09/post_27.php" />
<modified>2005-09-20T05:24:18Z</modified>
<issued>2005-09-20T04:56:27Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.187</id>
<created>2005-09-20T04:56:27Z</created>
<summary type="text/plain">سبکی بار دستش رو خسته کرده بود. انگار که عادت کرده بود که کوزهء سنگين رو روسرش بگيره و تا آبادی پيرمرد پياده بره. کارش هر روز اين بود که برای پيرمرد آب ببره اما ديگه امروز آبی لازم نبود و کوزه خالی بود. دخترک شاخه گلی رو توی کوزه گذاشته بود و بطرف مزار پيرمرد در حرکت بود. توی راه برای خودش شعر ميخوند :&quot; اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است...&quot; گويی سخن از عشقی ميگفت که هر روز با دستهاش اون رو راهی کوزه ميکرده و با تلاطم قدمهاش اون رو بارور ميکرده. عشقی که زاری و نحيفی مجنون براش حلقهء حيرانی ميساخته . دخترک نميدونست که از مرگ پيرمرد غمگينه يا خوشحال فقط توی ذهنش بوسهء آغر سبکی خاصی به اندامش ميداد. پيرمرد هيچ وقت برای اون نميمرد....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>سبکی بار دستش رو خسته کرده بود. انگار که عادت کرده بود که کوزهء سنگين رو روسرش بگيره و تا آبادی پيرمرد پياده بره. کارش هر روز اين بود که برای پيرمرد آب ببره اما ديگه امروز آبی لازم نبود و کوزه خالی بود. دخترک شاخه گلی رو توی کوزه گذاشته بود و بطرف مزار پيرمرد در حرکت بود. توی راه برای خودش شعر ميخوند :" اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است..."  گويی سخن از عشقی ميگفت که هر روز با دستهاش اون رو راهی کوزه ميکرده و با تلاطم قدمهاش اون رو بارور ميکرده. عشقی که زاری و نحيفی مجنون براش حلقهء حيرانی ميساخته . دخترک نميدونست که از مرگ پيرمرد غمگينه يا خوشحال فقط توی ذهنش بوسهء آغر سبکی خاصی به اندامش ميداد. پيرمرد هيچ وقت برای اون نميمرد.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>امروز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/08/post_26.php" />
<modified>2005-08-22T03:42:43Z</modified>
<issued>2005-08-22T03:36:43Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.155</id>
<created>2005-08-22T03:36:43Z</created>
<summary type="text/plain">مصاحبه با گوگوش. دعوای وزارت نفت و اعدام يک زن شايد بيگناه. از راه برميگردم و اين بود غوغای اين روز. از راه دور برميگردم سرمست و تنها...</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>مصاحبه با گوگوش. دعوای وزارت نفت و اعدام يک زن شايد بيگناه. از راه برميگردم و اين بود غوغای اين روز. از راه دور برميگردم سرمست و تنها</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آفتاب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/08/post_25.php" />
<modified>2005-08-17T01:45:15Z</modified>
<issued>2005-08-17T01:39:06Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.149</id>
<created>2005-08-17T01:39:06Z</created>
<summary type="text/plain">آفتاب از دل سخن ميگفت با تاب ابرها همه جمع شده بودند و خون ميگريستند بر مرثيه آفتاب &quot;زندگی را من شروغ کردم&quot;گفت آفتاب &quot;شب مرا با ظلمت خود تسخير ميکند نا هنگام&quot;...</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>آفتاب از دل سخن ميگفت با تاب<br />
ابرها همه جمع شده بودند و خون ميگريستند بر مرثيه آفتاب<br />
"زندگی را من شروغ کردم"گفت آفتاب<br />
"شب مرا با ظلمت خود تسخير ميکند نا هنگام"</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آهای ای مبارز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/08/post_24.php" />
<modified>2005-08-19T02:32:58Z</modified>
<issued>2005-08-09T02:01:47Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.135</id>
<created>2005-08-09T02:01:47Z</created>
<summary type="text/plain">تا کی شعر؟ تا کی شمع؟ تا کی احساس؟ تا کی &quot;خدا&quot;؟ آهای ای مبارز! تا کی بزم؟ تا کجا ظلم؟ تا کجا ظلمت؟ تا کجا عصيان؟ تا کجا &quot;رحمان&quot;؟ آهای ای مبارز! تا کجا رخوت؟...</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>تا کی شعر؟ تا کی شمع؟ تا کی احساس؟ تا کی "خدا"؟ آهای ای مبارز! تا کی بزم؟ <br><br />
تا کجا ظلم؟ تا کجا ظلمت؟ تا کجا عصيان؟ تا کجا "رحمان"؟ آهای ای مبارز! تا کجا رخوت؟ <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فيلمی در مورد ‌نژادپرستی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/08/post_23.php" />
<modified>2005-08-19T02:33:24Z</modified>
<issued>2005-08-02T22:33:53Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.127</id>
<created>2005-08-02T22:33:53Z</created>
<summary type="text/plain"> آیا شما تا کنون قربانی ‌نژاد پرستی شده ايد؟ چنانچه مايليد اين تجربه شما موضوع فيلم شود با من تماس بگيريد. سپاس....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p><img alt="racism_logo.gif" src="http://www.jesmi.com/en/media/racism_logo.gif" width="396" height="252" /></p>

<p>آیا شما تا کنون قربانی ‌نژاد پرستی شده ايد؟ چنانچه مايليد اين تجربه شما موضوع فيلم شود با من تماس بگيريد. سپاس.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فراتر ازسکوت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/08/post_22.php" />
<modified>2005-08-19T02:33:46Z</modified>
<issued>2005-08-01T05:29:45Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.122</id>
<created>2005-08-01T05:29:45Z</created>
<summary type="text/plain"> کيست که بتواند سکوت کند؟ نه نگوييد مدحش را که شما قوم مرده پرستانيد. برايش شعر نسراييد که من او را زنده ميخواهم. او را شمع مخوانيد که پروانه ای در خور او نيستيد. ای مبارزان بی قلم! ای مبارزان بی رزم و بينوا! آيا ظلمی بيش از اين ميخواهيد؟ ای هواداران های و هوی برایش شعار نسازيد که اين تن بی رمق او نيازی به شعار ندارد.نه! نگوييد که او شمع در حال خاموش شدن است....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p><img alt="31072005-ff-04.jpg" src="http://www.jesmi.com/eb/media/31072005-ff-04.jpg" width="443" height="332" /></p>

<p>کيست که بتواند سکوت کند؟ نه نگوييد مدحش را که شما قوم مرده پرستانيد. برايش شعر نسراييد که من او را زنده ميخواهم. او را شمع مخوانيد که پروانه ای در خور او نيستيد. ای مبارزان بی قلم! ای مبارزان بی رزم و بينوا! آيا ظلمی بيش از اين ميخواهيد؟ ای هواداران های و هوی برایش شعار نسازيد که اين تن بی رمق او نيازی به شعار ندارد.نه! نگوييد که او شمع در حال خاموش شدن است.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سمفونی مرگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/07/post_21.php" />
<modified>2005-07-29T18:59:33Z</modified>
<issued>2005-07-03T18:59:11Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.110</id>
<created>2005-07-03T18:59:11Z</created>
<summary type="text/plain">دخترک کنارپدرش خوابيده بود. دستهاش رو دور گردن پدر حلقه کرده بود و سرس رو روی شونهء اون گذاشته بود. پدر روی تخت بيمارستان نگاهش به سقف سبز رنگ اتاق دوخته شده بود. دستهاش رو لرزون به طرف صورت دختر برد و آروم صورتش رو نوازش کرد. هنوز قطره های اشک روی صورت دخترک نخشکيده بودند. با دستهاش طراوت قطره های اشک رو برداشت وآروم و لرزون انگشتهای کبودش رو به طرف نگاه خيره اش برد. دخترک کنار پدرش خوابيده بود, گويی سالهاست که همونجا روی همون تخت خوابيده. نفسهای مرتبش برای گوش پدر لالايی بود . پدر نگاهش به سقف اتاق سبزرنگ بيمارستان بود. با اشکهای دخترک دستهای خشکيده اش رو تازه کرد. به اين فکر ميکرد که چقدر اين سفر براش سخته. به اين فکر ميکرد که چقدر اميد داره و چقدر برای اين چند روز با اون بودن عذاب کشيده. زير لب گفت: &quot; من برم دلم برات تنگ ميشه؛ من اگه فردا نبينمت ميميرم&quot; و تازه يادش افتاد که داره واقعا ميميره وآروم زد زير گزيه. دخترک کنار پدرش خوابيده بود. نفسهای مرتبش برای گوش پدر سمفونی مرگ و حسرت بود و گرمای تنش برای تن پدر تنها پناهگاه....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>دخترک کنارپدرش خوابيده بود. دستهاش رو دور گردن پدر حلقه کرده بود و سرس رو روی شونهء اون گذاشته بود. پدر روی تخت بيمارستان نگاهش به سقف سبز رنگ اتاق دوخته شده بود. دستهاش رو لرزون به طرف صورت دختر برد و آروم صورتش رو نوازش کرد. هنوز قطره های اشک روی صورت دخترک نخشکيده بودند. با دستهاش طراوت قطره های اشک رو برداشت وآروم و لرزون انگشتهای کبودش رو به طرف نگاه خيره اش برد. دخترک کنار پدرش خوابيده بود, گويی سالهاست که همونجا روی همون تخت خوابيده. نفسهای مرتبش برای گوش پدر لالايی بود . پدر نگاهش به سقف اتاق سبزرنگ بيمارستان بود. با اشکهای دخترک دستهای خشکيده اش رو تازه کرد. به اين فکر ميکرد که چقدر اين سفر براش سخته. به اين فکر ميکرد که چقدر اميد داره و چقدر برای اين چند روز با اون بودن عذاب کشيده. زير لب گفت: " من برم دلم برات تنگ ميشه؛ من اگه فردا نبينمت ميميرم" و تازه يادش افتاد که داره واقعا ميميره وآروم زد زير گزيه. دخترک کنار پدرش خوابيده بود. نفسهای مرتبش برای گوش پدر سمفونی مرگ و حسرت بود و گرمای تنش برای تن پدر تنها پناهگاه.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>انقلاب چفيه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/06/post_20.php" />
<modified>2005-07-29T18:58:58Z</modified>
<issued>2005-06-20T18:58:35Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.109</id>
<created>2005-06-20T18:58:35Z</created>
<summary type="text/plain">توی راه تو اين فکر بودم که سفارت رو چطور پيدا کنم! اصلا راه رو دارم درست ميام يا نه؟ هوا بارونی بود و تا چشم کار ميکرد سبزی بود و طراوت. حال عجيبی بود. نميدونم چرا ثانيه ها رو ميتونستم حس کنم.زمان نميگدشت. تصميمم رو گرفته بودم. به رغم همه حرفها و حديثها و فحشهايی که شنيده بودم داشتم ميرفتم که رای بدم. زمان نميگذشت. راه طولانی شده بود. شکم برده بود که آيا راه رو اشتباه نيومده باشم. توقف کردم و از يک مغازه بستنی فروشی پرسيدم که اتاوا از کدوم مسيره. راه رو درست ميومدم. زن بستنی فروش بهم گفت که تا چهل و پنج دقيقهء ديگه ميرسم. ثانيه ها به سرعت دقيقه ها گدشتند و چهل و پنج رسيد. نيروهای پليس و جمعيتی حدود بيست سی نفر با پرچم های شيروخورشيد سه رنگ و عکس آقای مارکس از دور نمايان بود. از ماشين پياده شدم. &quot; با روسری- بی روسری- خاک تو سری&quot; از پشت يک بلندگو خونده ميشد و زنی تقلا ميکرد که روسريش رو از سرش نکشن.امواج &quot;تروريست برو گمشو&quot; به طرف من حمله ور شد و من هر قدم مستحکم تر به طرف سفارت راه افتادم. بارون ميومد. فحشاشون رو نميشنيدم. زير بارون توی عوالم خودم بودم. به در سفارت رسيدم. زمين پر از رنگ قرمز خشک شده بود. جلوی در ايستادم و به جماعت مخالف نگاه کردم و بهشون گوش کردم.روی چترنم تکيه دادم و براشون دست تکون دادم. وارد سفارت ايران شدم. آخه تکليف اون کسی که نخواد رجوی ها و هخاها تو کشورش به قدرت برسن چيه؟ اين آدم هايی که جلوی سفارت ايستادند و دارن سمفونی فحش و خشونت رو ميخونن چی ميخوان؟ اين ها که در موضع قدرت نيستند و روسری از روی سر خانمها ميکشند از هر ديکتاتوری ديکتاتور ترند. وای بر ما! اگه خواهان دموکراسی و ... &quot; آقا لطفا پاسپورت يا شناسنامه تون رو بدين&quot; پاسپورتم رو دادم و دقيقه ای بعد ته موندهء اميدم به اصلاحات رو به خطوط انگشت رنگ شده ام فوت کردم و با خشم دل سفيد کاغذ رو رنگی کردم. گويی چيزی از جایي به من خبر از انقلاب چفيه ميداد. شايد از بيرون بود. شايد از شعار تحريم رای، شايد چشمهایم بود که شاهد اين همه تهديد بود و فحش و بی ناموسی. شايد....</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>توی راه تو اين فکر بودم که سفارت رو چطور پيدا کنم! اصلا راه رو دارم درست ميام يا نه؟ هوا بارونی بود و تا چشم کار ميکرد سبزی بود و طراوت. حال عجيبی بود. نميدونم چرا ثانيه ها رو ميتونستم حس کنم.زمان نميگدشت. تصميمم رو گرفته بودم. به رغم همه حرفها و حديثها و فحشهايی که شنيده بودم داشتم ميرفتم که رای بدم. زمان نميگذشت. راه طولانی شده بود. شکم برده بود که آيا راه رو اشتباه نيومده باشم. توقف کردم و از يک مغازه بستنی فروشی پرسيدم که اتاوا از کدوم مسيره. راه رو درست ميومدم. زن بستنی فروش بهم گفت که تا چهل و پنج دقيقهء ديگه ميرسم. ثانيه ها به سرعت دقيقه ها گدشتند و چهل و پنج رسيد. نيروهای پليس و جمعيتی حدود بيست سی نفر با پرچم های شيروخورشيد سه رنگ و عکس آقای مارکس از دور نمايان بود. از ماشين پياده شدم. " با روسری- بی روسری- خاک تو سری" از پشت يک بلندگو خونده ميشد و زنی تقلا ميکرد که روسريش رو از سرش نکشن.امواج "تروريست برو گمشو" به طرف من حمله ور شد و من هر قدم مستحکم تر به طرف سفارت راه افتادم. بارون ميومد. فحشاشون رو نميشنيدم. زير بارون توی عوالم خودم بودم. به در سفارت رسيدم. زمين پر از رنگ قرمز خشک شده بود. جلوی در ايستادم و به جماعت مخالف نگاه کردم و بهشون گوش کردم.روی چترنم تکيه دادم و براشون دست تکون دادم. وارد سفارت ايران شدم.<br />
آخه تکليف اون کسی که نخواد رجوی ها و هخاها تو کشورش به قدرت برسن چيه؟ اين آدم هايی که جلوی سفارت ايستادند و دارن سمفونی فحش و خشونت رو ميخونن چی ميخوان؟ اين ها که در موضع قدرت نيستند و روسری از روی سر خانمها ميکشند از هر ديکتاتوری ديکتاتور ترند. وای بر ما! اگه خواهان دموکراسی و ... " آقا لطفا پاسپورت يا شناسنامه تون رو بدين" پاسپورتم رو دادم و دقيقه ای بعد ته موندهء اميدم به اصلاحات رو به خطوط انگشت رنگ شده ام فوت کردم و با خشم دل سفيد کاغذ رو رنگی کردم. گويی چيزی از جایي به من خبر از انقلاب چفيه ميداد. شايد از بيرون بود. شايد از شعار تحريم رای، شايد چشمهایم بود که شاهد اين همه تهديد بود و فحش و بی ناموسی. شايد. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>درد ودلهای يک بريده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/06/post_19.php" />
<modified>2005-07-29T18:58:23Z</modified>
<issued>2005-06-04T18:57:56Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.108</id>
<created>2005-06-04T18:57:56Z</created>
<summary type="text/plain">میدونی که ديگه اصلا اهميت نمیدم, يعنی اونهم نميده. زندگی فعلا برای من يک چيز گهی شده که هر روز صبح با چای شيرين قورتش ميدم. اه اين سيگارهای من کجاست؟ دارم ديوونه ميشم. ديوونه؟! که هستم, دارم ديوونه تر ميشم.حيف که جربزه اش رو ندارم وگرنه تا الان کار و تموم کرده بوده ام. شايد هم دلم زيادی داره برای خودم ميسوزه. اه ! گور پدرت! کارو تموم کن. اصلا بلند شو چمدونت رو بردار و بزن به چاک. ااه! تلفون زنگ ميزنه. حتما خودشه. گور پدرش. زندگيم رو سياه کرده. ا&quot; زنگ تلفون. پيغام گير و بعد خاموشی&quot;اه! کاش اينجا بود&quot;صدای گريه اتاق رو پر ميکنه&quot;ادامه......</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>میدونی که ديگه اصلا اهميت نمیدم, يعنی اونهم نميده. زندگی فعلا برای من يک چيز گهی شده که هر روز صبح با چای شيرين قورتش ميدم. اه اين سيگارهای من کجاست؟ دارم ديوونه ميشم. ديوونه؟! که هستم, دارم ديوونه تر ميشم.حيف که جربزه اش رو ندارم وگرنه تا الان کار و تموم کرده بوده ام. شايد هم دلم زيادی داره برای خودم ميسوزه. اه ! گور پدرت! کارو تموم کن. اصلا بلند شو چمدونت رو بردار و بزن به چاک. ااه! تلفون زنگ ميزنه. حتما خودشه. گور پدرش. زندگيم رو سياه کرده. ا" زنگ تلفون. پيغام گير و بعد خاموشی"اه! کاش اينجا بود"صدای گريه اتاق رو پر ميکنه"ادامه...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تابوت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/05/post_18.php" />
<modified>2005-07-29T18:57:49Z</modified>
<issued>2005-05-30T18:57:13Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.107</id>
<created>2005-05-30T18:57:13Z</created>
<summary type="text/plain">بی حرکت, بی صدا,بی فکر در خواب بود. بادی نميوزيد. چراغ را خاموش کردم و فرياد زدم ای همه خاموشی! گيسوانت را به آرامش باران بر من بباران شايد تن سرد من رنگی گيرد. شايد دستان خيس من جان گيرند. باران باريد و مادر زير باران رفت و آنقدر چرخيد و چرخيد تا از ذهن من دور شد. او هنوز در خواب بود.بانگ زدم ای همه آرامش ! موج را بخوان تا نفس مرا بخواند. موج آمد و او را همچو نقاشی زندگی من آب کرد و رفت. ديگر او نبود. مادر هم نبود. فرياد زدم ای همه تنهايی........صدایم بر در بستهء چهارچوب تابوتم خشکيد. من ميگريستم. همه ميگريستند. او. مادر...</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>بی حرکت, بی صدا,بی فکر در خواب بود. بادی نميوزيد. چراغ را خاموش کردم و فرياد زدم ای همه خاموشی! گيسوانت را به آرامش باران بر من بباران شايد تن سرد من رنگی گيرد. شايد دستان خيس من جان گيرند. باران باريد و مادر زير باران رفت و آنقدر چرخيد و چرخيد تا از ذهن من دور شد. او هنوز در خواب بود.بانگ زدم ای همه آرامش ! موج را بخوان تا نفس مرا بخواند. موج آمد و او را همچو نقاشی زندگی من آب کرد و رفت. ديگر او نبود. مادر هم نبود. فرياد زدم ای همه تنهايی........صدایم بر در بستهء چهارچوب تابوتم خشکيد. من ميگريستم. همه ميگريستند. او. مادر</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>برای بابک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jesmi.com/eb/archives/2005/05/post_17.php" />
<modified>2005-07-29T18:57:05Z</modified>
<issued>2005-05-09T18:56:42Z</issued>
<id>tag:www.jesmi.com,2005:/eb/6.106</id>
<created>2005-05-09T18:56:42Z</created>
<summary type="text/plain">سرمای تن و زردی رنگ تو را در خواب ديدم , گويی که نه سردی بود و نه زردی. اتو از دور دستها برای من ميگفتی، از جنگلهای خشک و زلزله زده، از کويرهای سبز و آفتاب زده و من به نجوای مرگ شاپرکهای تنم را دورادور تن سرد تو ميرقصاندم. ا اکنون جای من و تو در کوچه های پنج و چهل و پنج خاليست...</summary>
<author>
<name>jesmi</name>
<url>www.jesmi.com</url>
<email>iranimation@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jesmi.com/eb/">
<![CDATA[<p>سرمای تن و زردی رنگ تو را در خواب ديدم , گويی که نه سردی بود و نه زردی. اتو از دور دستها برای من ميگفتی، از جنگلهای خشک و زلزله زده، از کويرهای سبز و آفتاب زده و من به نجوای مرگ شاپرکهای تنم را دورادور تن سرد تو ميرقصاندم. ا اکنون جای من و تو در کوچه های پنج و چهل و پنج خاليست</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>